X
تبلیغات
ادبیات - قافیه

ادبیات

توضیحات ادبی

قافیه

(مشتق از قفو. )(آنندراج ). پس گردن . (منتهي الارب ) (بحر الجواهر).

·  ازپي رونده . (آنندراج ): اتيته علي قافيته ; اي علي اثره .

·  پس آوند . سرواده . (ناظم الاطباء). در اصطلاح عبارت است از

 مجموع آنچه تکراريابد در الفاظ مشابهةالاواخر يا لفظي متغايرالمعاني

 که واقعند در اواخر مصراعها يا بيت ها. (آنندراج ). کلمه اخير از بيت

 که اعاده آن لازم باشد و يا آخرين حرف متحرکي در بيت که پس از آن

 حرف ساکني باشد و اين حرف ساکن پيروي حرف متحرک را نمايد و

 يا حرفي که بناي قصيده بر آن باشد. (ناظم الاطباء). نزد شعراء

 آخرين کلمه از شعر را گويند. مانند لفظ حومل در اين شعر:

 قفا نبک من ذکري حبيب و منزل

 بسقط اللوي بين الدخول فحومل .

و اين قول اخفش است . و ديگران گفته اند: قافيه از آخر بيت تا

  نزديکترين ساکني که بدان ملحق گردد، با حرکتي که پيش ازآن واقع

 است ، قافيه باشد. و نيز گفته اند با متحرکي که قبل از آن است .

  بنابراين بنا بر تعريف اول در شعرمذکور قافيه از حرکت حاء حومل

  است تا آخر بيت . و بنابر تعريف ثاني از خود حاء تا پايان شعر است .

هکذا ذکر السيد السند في حواشي العضدي . مولوي عبدالحکيم گويد:

 قافيه مشتق است از قفو و آن بمعني تبعيت است ، زيرا قوافي يکي بر

  اثر ديگر آيد. صاحب مطول گفته : قافيه آخرين کلمه از بيت مي باشد.و تقفيه عبارت است از توافق بر حرف اخير. و در پاره اي از رسائل آمده که حرف روي اگر متحرک بود قافيه را مطلقه ، و اگر غير آن بودقافيه را مقيده نامند و مقيده گاه مردفه و گاه مجرده و گاه موسسه باشد و قافيه مطلقه بر شش قسم بود: مطلقه مجرده ، مطلقه مردفه ،مطلقه موسسه ، مطلقه به خروج ، مطلقه به ردف و مطلقه به تاسيس و خروج -انتهي . و در رساله منتخب تکميل الصناعه مي آورد: قافيه نزد شعراي عجم عبارت است از: مجموع آنچه تکرار يابد در الفاظ مختلفه بحسب لفظ و معني يا به حسب لفظ فقط و يا بحسب معني فقط که آن الفاظ واقع شده باشد دراواخر مصراع ها و يا بيتها و يا درچيزي که بمنزله آنها باشد. بشرط آنکه مجموع از حروف و حرکاتي معينه باشد، مثل روي و تاسيس و اشباع . و آنکه بعضي تمام کلمه را قافيه گويند، و بعضي ديگر مجرد حرف روي را بطريق مجاز است بنابر قول جمهور و ذکر قيد مختلفه براي احتراز است از رديف و ذکر قيدمصراع ها و بيتها براي شمول تعريف مطلعها را و قطعه ها را و غزلها را و غير ذلک . و ذکر قيد يا در چيزي که بمنزله آنها باشد براي شمول تعريف قوافي را که بعد آنها رديف آيد چه اين قوافي اگرچه در اوايل مصرعها واقع شوند، اما حکم آخر دارند چرا که رديف چون به يک معني مکرر شود بمنزله معدوم است . اطلاق قافيه بر قافيه اول از شعر ذوالقافيتين و ذوالقوافي بطريق مجاز است و قيد بشرط آنکه مجموع الي آخره بجهت احتراز است از حروف و حرکات که بطريق صنعت لزوم مالايلزم شاعر تکرار آن را در اواخرابيات التزام کرده قافیه، قسمت تکرار شونده از کلمه‌هایی است که در نظم و شعر تکرار می‌شود، به شرط آن که قسمت تکرارشونده جزئی از کلمهٔ قافیه باشد و به آن الحاق نشده باشد. ضمنا اگر کل کلمه و نه جزئی از آن تکرار شود به آن ردیف می‌گویند. آخرین حرف اصلی قافیه را « رَوی » می گویند. به عنوان مثال در کلمات جام، وام، دام، نام و آرام، حرف « م »روی است.

 فرهنگ معین در مادهٔ قافیه نوشته است:

 «ای نرگس پرخمار تو مست [/] دل‌ها ز غم تو رفت از دست.» قافیهٔ آن از آخر کلمه باشد تا به نخستین حرکتی که پیش از سواکن آن بود. پس قافیهٔ این شعر دو حرف و حرکتی بیش نباشد و آن سین و تاء است و حرکت ماقبل آن، اما اگر حرف آخرین از کلمهٔ قافیه از نفس کلمهٔ قافیه نباشد بلکه به علتی بدان ملحق شده باشد چنان‌که: «برخی چشم مستشان [/] وان زلف همچون شستشان.» که کلمهٔ اصلی در آخر این شعر «مست» و «شست» است و«شان» از بهر اضافت جماعت بدان ملحق شده است. قافیهٔ آن از آخر کلمه باشد تا به نخستین حرکتی که پیش از سواکن حروف نفس کلمه باشد.»

 انواع قافيه به اعتبار تقطيع پنج است به اجماع اهل عرب و فارس :مترادف ، متدارک ، متکاوس ، متواتر، و متراکب . و بعضي اين الفاظ را القاب قوافي گويند. وبعضي حدود قافيه گويند. و گفته اند: مترادف ، قافيه اي است که بحسب تقطيع در اواخر آن دو حرف ساکن پياپي باشند مثاله اين معما به اسم شهاب . شعر:

هست پيش ما لبت آب حيات دلنواز

آمده همچون حباب از وي برون تبخاله باز.

 و متواتر قافيه اي است که بحسب تقطيع از ساکن که در آخر او است تا

اول ساکن که پيش از اين ساکن است از يک حرف متحرک زياده

  واسطه نباشد. مثال ، شعر:

شکردهنا غمي نداري              دير آي مي مغانه درکش .

و متدارک قافيه اي است که بحسب تقطيع از ساکني که در آخر او است تا اول ساکن که پيش از آن ساکن است دو حرف متحرک واسطه باشند مثاله ، اين معما به اسم يوسف . شعر:

شمع جان چون سوخت در فانوس تن

شد از آن صورت پريشان حال من .

 و متراکب آنکه بحسب تقطيع از ساکني که در آخر او است تا اول  ساکني که پيش از اين ساکن است سه متحرک واسطه باشند. مثاله ، اين معمّا به اسم بهاء. شعر:

اي عطائي دل و دين رفت ز ما سوي عدم 


در دل ما چو رقم بست سر زلف صنم .


و متکاوس آنکه بحسب تقطيع از ساکني که در آخر او است تا اول

 ساکني که پيش ازاين ساکن است چهار متحرک واسطه باشند و اين

 بسبب غايت ثقلش در اشعار پارسي بغايت اندک است - انتهي . و در

 جامع الصنايع گويد: قافيه مطلق آن است که قافيه بي ردف و تاسيس و

 دخيل و وصل و خروج بود. و قافيه مقيد آن است که قافيه بعد از ردف

 اصلي افتد. و قافيه در تلفظ بر حسب تبعيت و اشباع ظاهر گردد، و درتقطيع حذف شود. مثاله ، شعر:

 دل ز من بردي کنونش خون کني       گر بري جان را ندانم چون کني .

نون «خون و چون » از اين قبيل است . قافيه پيوندي آن است که بيت را چنان انشا کند که معني بي آوردن قافيه تمام شود. و اما چون آوردن قافيه شرط است بضرورت بياورد. مثاله ، شعر:


اي لبت شکر و سخن شيرين            چه کني عيش بنده تلخ ببين .

لفظ «ببين » قافيه پيوندي است که اتمام معني بدان احتياج ندارد. و

 قافيه ملک آن است که قافيه در مصراع اول مطلع است ، و در آخر دوم

 بيت همان لفظ را قافيه سازد. و اگر در ابيات ديگر آرد هم روا باشد.

 لکن استعمال فصحا در بيت دوم است و اين از قبيل ايطاء نيست . قافيه

متولده آن است که آخر بيت الفاظي متصل الفاظ قافيه آورد که پنداشته

 آيد که الفاظ قافيه از آن الفاظ متصل زياده شده است . مثاله ، شعر:

بست چون بر روي من دلدار در               شد ز اشکم طره دستار تر

دل ز من بردي و جان آواره شد                جان آواره کنون يکبارتر.

از کشاف اصطلاحات الفنون ص 1241 

و رجوع به کشف الظنون شود.

قافيه در اصل يک حرف است و هشت آن را تبع

 چار پيش و چار پس ، اين مرکز آنها دایره

 حرف تاسيس و دخيل و ردف و قيد آنگه روي

بعد از آن وصل و خروج است و مزيد و نايره .

 رجوع به حروف قافيه در همين لغت نامه شود:

 شادي و بقا بادت و زين بيش نگويم

کين قافيه تنگ مرا نيک بپيخست .                        عسجدي .

 شعر درازتر ز قفا نبک پيش او

 کوته شود چو قافيه شعر مثنوي .                  فرخي .

 چون من ترا مدحت کنم گويم که خود اعشي منم

 از بس که اندر دامنم از چرخ بارد قافيه .                 منوچهري .

 در مطلعي که وصف دهانش بيان کنم

غيراز ميان چه قافيه آن دهان کنم .           ابوطالب کليم (از آنندراج ).
قافیه در نظم

در نظم کلمهٔ قافیه در انتهای بیت‌ها می‌آید یا مصراع مطلع غزل و البته

  چنانچه شعر دارای ردیف باشد کلمهٔ قافیه قبل از ردیف قرار می‌گیرد.

 انواع قافیه

 «انواع قافیه به اعتبار تقطیع پنج است به اجماع اهل عرب و فارس :

 مترادف ‚ متدارک ‚متکاوس ‚ متواتر‚ و متراکب . و بعضی این الفاظ

 را القاب قوافی گویند. و بعضی حدود قافیه گویند.»

  • مترادف: ترادف در لغت به معنی پیاپی شدن است و آن قافیه‌ای
  •  
  •  است که دو حرف ساکن پیاپی باشد مانند یار
  •  
  • متدارک: تدارک در لغت به معنی دریافتن است و آن قافیه‌ای است
  •  
  •  که دو حرف متحرک باشد یک حرف ساکن مانند خرد
  •  
  • متکاوس: در لغت به معنی انبوهی است ودر اصطلاح قافیه‌ای
  •  
  •  است که چهار حرف متحرک باشد و یک حرف آخر ساکن مانند
  •  
  •  بزنمش
  • متواتر: تواتر در لغت به معنی پیاپی شدن است و ان متحرکی است 
  •  که در دو طرفش حرف ساکن باشد، مانند درکش
  • متراکب: متراکب در لغت به معنی برهم نشستن است و ان قافیه‌ای 
  •  است با سه حرف متحرک و ساکتی در آخر مانند فکند 

قافیه در شعر نو

در شعر نو از آن‌جا که طول مصراع‌ها و بیت‌ها یک‌سان نیست و کلمهٔ

 قافیه با نظم مشخصی تکرار نمی‌شود، قافیه با تعریف سنتی آن وجود

 ندارد اما به هر حال شاعران نوگرا نیز از قافیه در شعرهای‌شان 

 استفاده می‌کنند اما این قافیه بدون نظم و قاعدهٔ از پیش تعیین شده‌ای

  مورد استفاده قرار می‌گیرد احمد شاملو در مصاحبه با ناصر حریری در

  این باره می‌گوید:«می‌توان از قافیه توقع ارجاع‌دهندگی داشت، یعنی

 خواننده را بی‌درنگ از طریق قافیه به کلمهٔ خاصی که مورد نظر است

  توجه داد. حضور نامنتظرش می‌تواند در القاء موسیقائی شعر هم بسیار کارساز باشد. حتا در پاره‌ئی موارد تمام بار ساختاری شعر را به دوش می‌کشد.»

 


+ نوشته شده در  ساعت   توسط حامد رشنویی  |